talatome zehn

 

خداحافظ همین حالا....

                       

                                            بنام یگانه بی همتا....

سلام....سلامی متفاوت به همه دوستای خوبم...همه همراهانی که تا امروز با نظرها و پیشنهاداتشون همراه و همرازم بودند....

نمیدونم چرا و چطور....اما انگار دنیای اینترنت هم با من سر ناسازگاری گذاشته یا شاید من خسته تر از اونیم که دیگه بتونم ادامه بدم و حتی همین ماهی یکبار راهم وبلاگمو آپ تو دیت کنم....

شایدم زندگی اونقدر تند میگذره که مجبورم دنبالش بدوم و به بیشتر کارهام نمیرسم...انگار زمان با من سر جنگ داره....نمیدونم....

دلم میخواست این وبلاگ اتاق درد دلم باشه...حرفامو بنویسم و نظرات دوستامو بخونم...اما خوب....هر سلامی روزی خداحافظی داره و دقیقا تلخ ترین حقیقت زندگیه من همیشه همین بوده....

همیشه از لحظه خداحافظی متنفر بودم....گاهی بعضی آدما رو اونقدر دوست داری که خداحافظی باهاشون برات حکم خداحافظی با زندگیو داره اما وقتی میگذره مجبوری خودتو با چیزی سرگرم کنی که یادت بره اونیو که یه زمانی خیلی دوسش داشتی از دست دادی....یا گاهی بعضی چیزها یا شرایطها اونقدر برات مهمه که دلت میخواد ابدی باشه...اما....هیچ چیز ابدی نیست....روزی باید با دنیا هم خداحافظی کرد...

نمیدونم شاید نوع درددلم این بار متفاوته....شاید دیگه داستان نیست...از زبون سوم شخص نیست...دیگه شعر و قصه نیست....حالا حرفای خودمه...از زبون خودم ....اول شخص....

شاید حس سردرگمی بهم گفت بیامو با وبلاگم خداحافظی کنم...شاید حس تغییر بود یا نوعی فرار از شرایط....

اما هر چی که بود یا بهتره بگم هر چی که هست بهم میگه خودم...ذهنم...روحم یه استراحت طولانی مدت لازم داره....و یا شاید ابدی....

دلم میخواست بازم بنویسم...بازم شعر بگم و داستان بنویسم....هنوز تولد یک سالگیشم نشده که دارم رهاش میکنم....اما حسم میگه باید برم....حسم میگه وقتی دیگه حرفی برای زدن نداری بذار برو....

حسم میگه ....

میگه بگم...شاید...روزی دوباره نوشتن از سر گرفتم....اما تا اون روز خدانگهدار همتون....ان شا ا... همیشه شاد و خوشحال و خوشبخت باشید و به همه آرزوهای دلتون برسید....

دوستای مهربونم برای منم دعا کنید....دوستون دارم...خدانگهدارتون.....

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - nasim


عشق واقعی....

                                           

هنوز حرفاش تو گوشم بود....

ـ دیووونه....تو عقلت کم شده....یه کم دور و برتو خوب نگا کن....یکم به من نگا کن....یکم فرهادو ببین شاید چشمات باز بشه.....دختر عقلت کم شده....فرهادو ببین....برای من میمیره....هر دفعه که میاد دنبالم تا بریم بیرون یا یه دسته گل گرون میاره....یا یه کادوی گرون درست و حسابی....هر دفعه که میریم بیرون یکی از بهترین رستورانها و کافی شاپهای تهرانو انتخاب میکنه....واییییی....خیلی خوش میگذره....فرهاد عاشقمه....هر چی پول داره خرج من میکنه....آخه دیووونه چشماتو باز کن....امید هیچی نداره....نه خونه....نه ماشین....نه ویلا....نه پول درست حسابی.....

و من فقط سرم پایین بود و سعی میکردم قطره های اشکو پشت زندون مژه هام حبس کنم .....

با غرور دوباره نگام کرد و گفت....نه....میخوام بدونم....میخوام بدونم این امید خان چی داره؟؟؟چی داره که تو رو با اون همه خواستگار اسیر خودش کرده....

من که منتظر همین فرصت بودم همه زورمو جمع کردمو ریختم توی صدای لرزونمو گفتم....

من به چشماش ایمان دارم....به صداقتش یقین دارم....چیزایی که امید داره هیچ کدوم از خواستگارهای قبلیم همه رو با هم نداشتن....امید ....امید داره...ایمان داره....دلش پاکه....چشماش پاکه....نگاه معصومش همیشه رو به آسمونه و جز خدا به هیچ کس و هیچ چیز امید نمیبنده....امید....

نذاشت حرفمو تموم کنم.....با لبخند تمسخر آمیزی گفت....ول کن بابا....باز رفتی سراغ تفکرات عهد بوقیت....ایمان کیلو چنده....چه فرقی میکنه ...مومن یا کافر؟....معتقد یا غیر معتقد.....مهم اینه که فرهاد عاشق منه ...منم عاشقشم....پولش هم آیندمونو تضمین میکنه....

دیگه ادامه دادنو جایز ندونستم....نه من حرف اونو میفهمیدم...نه اون حرف من....و فقط اون سعی میکرد بیشتر و بیشتر برای بزرگتر نشون دادن خودش و نامزدش منو امیدو تحقیر کنه....

سکوت کردم....صدای موبایلش سکوت چند ثانیه ایه ما رو در هم شکست....

-....سلام فرهاد جون....کجایی؟؟؟....آره عزیزم....منتظرتم.....بای.....

                          ******************************************

تو دیوونه نبودی....دیوونه من بودم....من بودم که با افکار احمقانم زندگیمو آتیش زدم....تو راهتو درست رفتی و من اشتباه کردم....

هر چی سعی میکردم جلوی گریه زاریشو بگیرم بی فایده بود....

امید که دیده بود فریبا ناراحت اومده تو اتاق... نگران درو باز کرد....اما با اشاره من بیرون رفت....

فریبا که متوجه شده بود گفت: آقا امید بود نه؟؟؟

لبخند زدمو گفتم...آره....نگران تو شده بود....اومد ببینه حالت خوبه یا نه که من بهش گفتم چیزی نیست....گفتم شاید نخوای.....

باز مثل همیشه نذاشت حرفمو تموم کنم و گفت:آمال.....تو از وضعت راضی ای؟؟؟

خندیدمو گفتم....الحمدلله ...

گفت:...بگو...میخوام بدونم....میخوام بدونم توی این سه سالی که من از تو بی خبر بودم چی کارها کردی؟

من که زندگیمو آتیش زدم....بعد در حالی که بی صدا گریه میکرد ادامه داد....فرهاد فقط همون سال اول فرهادی بود که میشناختمش....کم کم دیر اومدن ها و نیومدنهای شبانش شروع شد....بازم مثل قبل پول خرجم میکرد....هر چی میخواستم داشتم....اما اصلا دیده نمیشدم....هر کاری کردم....قهر کردم....دعوا کردم....تهدید کردم....محبت کردم.....بی فایده بود....تا بالاخره فهمیدم آقا زیر سرش.....

سکوت کرد...بعد خودش دوباره ادامه داد...حالا تو بگو....

گفتم:....والا در جریان وضع من و امید که بودی....ما هر دومون دانشجو بودیم و امید نه کار داشت....نه خونه....نه....

خلاصه با کمک پدرم و پدر خودش کم کم خودمونو پیدا کردیم....پدرم برای امید و من اینجا کار پیدا کرد و یک سالی هست که هر دومون مشغولیم....راستش هنوز بعد از سه سال عقد کرده موندیم و ان شاء الله با اندک پس اندازمون و طبعا کمک پدرامون امسال تابستون میریم سر خونه زندگیمون....اگر هم تا الان نشده بود...چون امید دوست داشت رو پای خودش بیاسته و این عقیدش برای من خیلی محترم بود.....

خلاصه که همون ایمانمون....یا به قول تو عقاید عهد بوقیمون باعث شد در کنار هم تلاش کنیم و توی این سه سال نه تنها علاقمون به هم ذره ای کم نشده که روز به روز هم بیشتر میشه....

فریبا جون...نمیخوام با حرفام برنجونمت....اما عشقی حقیقیه که مبدا و منشاءش حقیقی باشه....من عاشق ایمان امید شدم نه عاشق پولش....شیفته ی باطنش شدم....نه فریفته ی ظاهرش....حسابی تو فکر رفته بود....

از جاش بلند شد و بدون خداحافظی به طرف در راه افتاد....گفتم:....فریبا....

برگشت و لبخندی زد و رفت....

سالهاست که دیگه خبری ازش ندارم....اما امیدوارم بالاخره به عشق حقیقی رسیده باشه....عشقی با مبدا و منشاء الهی....یه عشق واقعی....

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - nasim


سال نو مبارک...

               

دفتر خاطراتش رو ورق زد...اولین روزهای سال ۸۵ رو مرور کرد...تعطیلات عیدو از نظر گذروند...تابستون پر شور و نشاط ۸۵ رو در ذهنش دوباره مجسم کرد...پاییز و دلگیر بودنش ....روزهای خوش و ناخوش ...روزهای پر انرژی و گه گاه بی حوصلگی....زمستون سرد و خستگیه یه سال ....

همه و همه رو از برابر دیدگانش گذروند...بعضی صفحات تقویم هنوز خالی بود...دلش میخواست پرشون کنه...اما دیگه خاطرات اون روزا رو به یاد نمیاورد...حالا از بعضی روزها فقط تصویری کم رنگ در ذهن داشت و از بعضی دیگه تجسمی به روشنی خورشید....دلش میخواست بعضی روزها و لحظاتو از صفحه ذهنش پاک کنه و به بعضی دیگه جاودانگی ببخشه...توی تقویمش روزهایی بود که دوست داشت محکم اونا رو بچسبه تا هرگز رنگ کهنگی و گذشته بودنو به خودشون نگیرن...اما چاره ای نبود...او هم در حصار زمان محدود بود...نا آرومی و اضطراب وجودشو گرفته بود...تقویم جدیدیو که مقابلش گذاشته بود باز کرد و به صفحه اولش خیره شد...

لحظه تحویل سال : ساعت ۳ و ۳۷ دقیقه و ۲۶ ثانیه...

ساعت حدودای ۲ صبح بود واو در انتظار ورود سال جدید چشم انتظار به دور دست خاطراتش زل زده بود...هر از گاهی لبخندی گوشه لبش مینشست و گاه ابروانش رو در هم میکشید...گاه قطره اشکی آروم روی گونش میلغزید و لحظه ای بعد شوری عجیب در چشماش برق میزد...

بی قراری و نا آرومی کلافش کرده بود.....هر سال این موقع همینقدر بی قرار و نا آروم بود...چند روز پیش دوستی بهش گفته بود( اگر فکر میکنی خدا باهات حرف نمیزنه به خاطر اینه که خودت برای حرف زدن با خدا پیش قدم نمیشی...)لبخند کم رنگی گوشه لبش نشست...

بلند شد...وضو گرفت و به نمازایستاد.....

نمازش که تموم شد احساس کرد خیلی آرومتر شده....احساس کرد در پناه ِ نیرویی ابدی و ازلی...جاوید و بی همتاست ...اشک شوق تو چشماش حلقه زد....حالا لحظه به لحظه آرومتر میشد و با هر نجوایی که در دلش با خدا زمزمه میکرد چشمه های آرامش و اطمینان در قلبش می جوشید...حسه خیلی خوبی داشت...

بلند شد و دیوان حافظو از کتابخونه بیرون کشید....دستی بر جلد کتاب کشید و آروم و بی صدا فاتحه ای هدیه به حافظ کرد و بعد...

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید...

وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید....

صفیر مرغ برآمد بطّ شراب کجاست...

فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید...

ز میوه های بهشتی چه ذوق دریابد...

هر آنکه سیب زنخدان شاهدی نگزید...

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب...

به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید...

ز روی ساقی مهوش گلی بچین امروز...

که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید...

چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد...

که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید...

من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت...

که پیر باده فوشش به جرعه ای نخرید...

بهار میگذرد دادگسترا دریاب

که رفت موسم و حافظ هنوز می نچشید

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٦ - nasim


اشتیاق

                           

دستاش یخ زده بود...نمیتونست یه جا آروم بشینه... چند دقیقه میشست ...دوباره بلند میشد ...راه میرفت...شاید بیش از ده دور سرتاسر اتاقو قدم زده بود...گاهی با خودش لبخند میزد...گاهی فقط به نقطه ای نامعلوم خیره میشد...گاهی اخم میکرد...

قرار بود بعد از سالها دوباره ببیندش...آروم و قرار نداشت...مدام فکر میکرد یعنی چه شکلی شده؟چه تغییری کرده؟...بعد با خودش گفت...وقتی دیدمش چی بهش بگم...؟؟

کنار پنجره ایستاد و به خیابونه برفی خیره شد...برف خیابونو پوشونده بود و همه جا...حتی آسمون سفید بود....با خودش گفت...کاش دل اونم سفید مونده باشه....

بعد آهی کشید و با خودش زمزمه کرد...وقتی دیدمش میگم سلام...خوش اومدی...

بعد گفت:...نه...میگم...سلام...دلم براتون خیلی تنگ شده بود...

بعد انگار تازه متوجهه چیزی شده باشه لبخند کمرنگی توام با تاسف روی لباش نقش بست و گفت: «باهاتون!!!!» سرشو پایین انداخت و دوباره در رویاهاش غرق شد...

وقتی صدای زنگ در را شنید احساس کرد چیزی درونش فرو ریخت...دلش لرزید...شور و شوقش با چاشنی ترس توام شده بود...

بدون اینکه از پشت آیفون بپرسه کیه...در را باز کرد و در حالی که رو به پنجره و پشت به در ورودیه ساختمون ایستاده بود...چشماشو بست....

صدای در ورودیو که شنید سنگینیه نگاهی رو روی شونه هاش حس کرد

با شوق در حالی که هنوز چشماش بسته بود برگشت....

با لبخند ...همه شوروشوقشو تو نگاه اون ریختو گفت...سلام..خوش اومدی...چقدر دلم....

لبخند روی لبهاش خشکید...در برابر اون همه اشتیاق تنها یک نگاه سرد و بی روح خودنمایی میکرد...نگاهی که هیچ حسی توش نبود....

در حالی که سعی میکرد خودشو از تک و تا نندازه...ادامه داد...دلم برات خیلی...

و این بار اون بود که کلامشو میشکوند...

با صدایی بی روح و خشن گفت...خیلی خسته ام...میشه یه فنجون قهوه بهم بدی...

و باز هم چیزی در وجود دخترک فرو ریخت...اما .....

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٥ - nasim


جعبه سرخ

                         

و تو صدای احساسم را شنیدی...میدانستی چقدر دوستت دارم...میدانستی که قلبم را در جعبه ای سرخ نهادم و پیشکشت کردم....صدایش را نشنیدی؟؟؟؟

روزی که رسم رفتن را پیشه کردی دیگر از جعبه‌‌ سرخ صدایی شنیده نمیشد...جز سکوت...

میدانستم که صدای سکوتش را هم نخواهی شنید...

روزی که به همه امیدها پشت پا زدی یادت هست؟؟؟

روزی که سرزمین دلم را کویری و خشک کردی در حالی که دریای چشمانم طوفانی و بارانی بود ....

ولی من آن روز از درون جعبه سرخ صدایی شنیدم....صدای شکستن....

هر چند تو باز هم روی جعبه را نخوانده بودی....

مراقب باشید....شکستنی است....

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٤ اسفند ،۱۳۸٥ - nasim


باران

و من تنها صدای انگشتان باریک و بلندش را می شنیدم که برای فراخواندنم  آرام به شیشه

 ضربه می زدند و از روزن پنجره بوی معطرش را احساس می کردم ... در آن تاریکی شب

و در آن سکوت پرابهام صدای آرام نغمه اش را با گوش جان پذیرا بودم و همراه با نوای

 ملایم سازش اشک غربت و تنهایی می ریختم ... درد دلم را جز به باد نگفتم تا در گوش

درختان زمزمه کند  و همه با من هم  آوا شوند....

و او ؛ باز با همان صدای همیشگی نغمه خوانی کند و ببارد ....

آری...او بود که در شبی تاریک بر قلب سیاهتر از شبم بارید و سیاهیها را با روشنای

وجودش زدود و محبتش را با بوی معطر و همیشگی اش در دلم به ودیعه نهاد تا شبی دیگر

 که باز با انگشتانش به پنجره اتاقم ضربه زند و همراز تنهایی شبانه ام شود....

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٥ - nasim


راز خون

 

السلام عَلَیک یا ابا عَبدِالله

در ایام سوگواری سرور و سالار شهیدان...امام حسین علیه السلام هستیم...لازم دانستم که به رسم ادب و آداب این ایام و به رسم عرض تسلیت خدمت دوستانی که لطف میکنند و به وبلاگ من سر می زنند متنی متناسب با احوال عزا و سوگواری در وبلاگ قرار دهم...البته زحمت تهیه متن ذیل را یکی از دوستان کشیدند که پیشاپیش از لطف و محبتشان تشکر میکنم...

وجود انسان در سراسر تاریخ خلقت در فاصله میان این دو آیه تفسیر می‌شود:

« قال إنَّک مِنَ المُنظَرین »1 و « قال إنّی اَعْلَمُ ما لا تَعلَمون »2.

و این هردو قول آفریدگار است که آن یکی را با شیطان فرموده و این یکی را با ملائکه. اگر انسان علاوه بر مصداق فردی، مصداق جمعی و تاریخی نیز داشته باشد، پس باید توقع داشت که زندگی انسان بر کره ارض مفسر آیات مربوط به خلقت باشد. لذا در طول تاریخ هم باید سخن فرشتگان تفسیر شود که گفتند: « أتَجْعَلُ فیها مَن یُفْسِدُ فیها و یَسْفِکُ الدِّمآء »3؟ و

 هم سخن خداوند که در پاسخ آنها فرمود « إنّی اَعْلَمُ ما لا تَعلَمون ».

تاریخهای مدون، سراسر فساد و خونریزی خسروان و قیاصره و فراعنه است و در عصر ما نیز هنوز بوی خون فلسطینی‌ها در صبرا و شتیلا، بوی خون ویتکنگها، و ... و بوی خون اهالی حلبچه هنوز تازه است. و مگر آنچه که ملائکه به آدم نسبت دادند جز این بود: فساد در ارض و سفک دم(خونریزی)؟! مفسدین و سفاکان شواهدی صادق هستند بر این سخن که وصف حال بنی آدم است و پاسخ پروردگار نیز تضمناً تأییدی بر سخن ملائکه در خویش دارد؛ زیرا خداوند سخن ملائکه را رد نمی‌کند:

« إنّی اَعْلَمُ ما لا تَعلَمون ».

ابلیس به سوگند خویش عمل کرده است که «لاُغْویَنَّهُم أَجْمَعینَ إِلا عبادَکَ مِنْهُمُ المُخْلَصین »4. و حکومت از آغاز تاریخ مدنیت تا به امروز جز برهه‌هایی کوتاه از حیات بنی آدم در کف ابلیسان بوده‌است. ابلیس، سلطان بلامنازع جهان اغوا شدگان است و جز بندگان مخلَص خدا، همه از غاوین اند و مشمول این آیه که « إنَّ عبادی لیس لکَ علیهم سلطانٌ إلاّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوین »5 شیطان مهلت یافته است که جز مخلَصین، همه را به وعده جاودانگی در بهشت زمینی و مالکیت بی زوال اغوا کند و قلمرو سلطنت خویش را به وسعت همه زمین گسترش دهد و آنچه امروز بر انسان می‌گذرد تفسیر تاریخی این آیات است. تفسیر این خطاب آفریدگار به شیطان که « تو از مهلت یافتگانی ». خسروان و قیاصره و فراعنه کارگزاران سلطنت ابلیس بر جهان اغواشدگان بوده‌اند و امروز نیز مگر چه امری واقع شده که نتوانیم حکومتهای جهانی را اریکه‌های سلطنت ابلیس  و اذنابش بدانیم؟

در وجود تاریخی انسان افعالی که بتوانند مفسر سخن فرشتگان باشند بسیارند. اما کدام واقعه تاریخی است که بتواند پاسخ آفریدگار را تفسیر کند: « إنّی اَعْلَمُ ما لا تَعلَمون »؟ خداوند در این جمله اشاراتی برای اهل راز دارد که : « آری راست است که این آدم به مقتضای طبع، روی به فساد و ریختن خون خواهد آورد اما در وجودش صفاتی دیگر هم هست که شما ملائکه نمی‌بینید! چشم شما فرشتگان که چشم عقل است چگونه باز شود بر جهانی که فراتر از عقل است؟ ابلیس بر اغوای بنی آدم مهلت یافته است تا مخلَصین برگزیده شوند و مخلَصین همان عشاق‌اند. چشم شما ملائکه فقط بر این خیل مفسدان سفاکی  گشوده است که شمشیرهای آخته را به قصد ریختن خون کشیده‌اند، نه بر آنان که عشق را برگزیده‌اند و تا پای « بذل خون » ایستاده‌اند و گردن به « ذبح خدایی » می‌سپارند.

همچون یحییٰ و اسماعیل و ... حسین(ع) ».

وجود انسان در سراسر تاریخ خلقت بین این دو غایت تفسیر می‌شود:«سَفک خون » و « بذل خون » که اگر بدان سوی گراید « خبیث » می‌شود و اگر بدین سوی، « طَیِّب »؛« ماکان اللهُ لِیَذَرَالمؤمنین علی ماأنتُم علیه حتّی یَمیزَالخَبیثَ مِنَ الطَّیِّب »6. سفاکان برای بسط حاکمیت شیطانی خویش بر کره ارض، سفاکی پیشه خواهند کرد تا مظلومان از خوف مرگ زبان در کام کشند و در این حال تنها بذل خون است که طلسم شیطان را می‌شکند.

چه رازی در خون نهفته است؟!ریختن خون...دادن خون!سفک خون...بذل خون!

شب عاشوراست...بعد از غروب آفتاب... زمین نفسی کشیده و گرما کمی فرو نشسته است اما تشنگی نه! امام حق، حسین ابن علی(ع)، زبان به تلاوت آیاتی گشوده است که در شأن این مقام نزول یافته:

« و لا یَحْسَبَنَّ الذین کَفَروا أَنَّما نُمْلی لَهُم خَیرٌ لأَنْفُسِهِم إنَّما نُمْلی لَهُم لِیَزدادوا إِثْماً و لَهُم عذابٌ مُهین. ما کان اللهُ لِیَذَرَ المؤمنین علی ما أنتُم علیه حتّی یَمیزَ الخَبیثَ مِنَ الطَّیِّب... »7

یعنی که کربلا عرصه تمییز خبیث از طیب است و زمین و زمان مفسر این آیاتند. آن سوی لشگر « مُنظَرین » است، مهلت یافتگان، و این سوی لشگر « مُخلَصین ». آن سوی لشگر خُبث است و این سوی لشگر طیب. آن سوی لشگر « سفاکان خون » است و این سوی لشگر « باذلان خون ». آن سوی فرشتگان می‌پرسند:

 

« أَتَجْعَلُ فیها مَن یُفْسِدُ فیها و یَسْفِکُ الدِّمآء »؟

و این سوی پروردگار پاسخ می‌دهد:  « إنّی اَعْلَمُ ما لا تَعلَمون »! 

           و فردا راز خون فاش می‌شود. راز خون، راز « إنّی اَعْلَمُ

ما لا تَعلَمون »!

                                         متن: سید مرتضی آوینی (با ویرایش و تلخیص)

 

                                                      

                                                     التماس دعا....   

1- آیه 15 سوره اعراف که خداوند به شیطان فرمود تو از مهلت یافتگانی.

2- قسمت پایانی آیه 30 سوره بقره که به ملائکه فرمود من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید.

3- قسمت میانی آیه 30 سوره بقره که ملائکه به پروردگار عرض کردند آیا می‌خواهی موجودی را در زمین خلیفه کنی که فساد و خونریزی در زمین کند؟

4- آیات 39 و 40 سوره حِجر؛ سوگند شیطان است که جز بندگان مخلَص تو همه را اغوا خواهم کرد.

5- آیه 42 سوره حجر: تو بر بنگان من سلطه‌ای نداری مگر بر اغواشدگانی که تو را تبعیت کنند.

6و7- آیات 178 و 179 سوره آل عَمران: کافران مپندارند مهلتی که به ایشان دادیم به سود آنهاست. مهلتشان دادیم تا گناهانشان افزوده گردد و برای آنان عذابی دردناک خواهد بود. خداوند هرگز مؤمنان را بر ان حال که هستند وامگذارد، مگر آن که در کشاکش آزمایش ها، خبیث را از طیب جدا گرداند.

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٥ - nasim


جوانمرد...

برف سنگینی میبارید...باز زمستون گیسوانشو به دست باد سپرده بود تا مو سپیدیشو  به رخ بکشه...روز سردی بود...

مثل همیشه در گذر لحظات گم شده بودم و بدون توجه به حرکت تند دقایق ساعتم آروم و قدم زنون مسیر همیشگی رو  می پیمودم...و باز هم مثل همیشه کیف سنگین و پر از کتابهای درسیم همراهم بود...

اون روز هم مثل همه روزها همه چیز در حال تکرار بود...گذران عمر...عبور بی صدای آدمها از کنار هم...بی تفاوتی...نمیدونم مثل همیشه همه چیز تکراری بود...

وقتی به ساعتم نگاه کردم تازه متوجه شدم که داره خیلی دیر میشه و من زیادی در بی خیالی خودم غرق شدم...و کلا از خیال امتحان که تا نیم ساعت دیگه شروع میشه ذهنمو خالی کردم...به ناچار بر سرعتم افزودم و هر لحظه خدا خدا میکردم که با صدایی ناهنجار روی اون همه برف و گل پخش زمین نشم...

همینطور که  به سرعت قدمهام اضافه میکردم از کنار پیرمردی فرتوت گذشتم...

پیرمرد باری سنگین در دست داشت و معلوم بود توی اون هوا داره به زور بار را با خودش حمل میکنه...پیرمرد حتی خودشو هم به زور راه می برد چه برسه به اون همه بار...

مخم سوت کشید...نمی دونستم چرا همیشه باید همچین حوادثی سر راه من قرار بگیره...اونم در بدترن شرایط که هیچ کاری از دستم بر نمیاد...هنوز داشتم با خودم کلنجار میرفتم و فکر میکردم که چی کار کنم؟؟؟...

پسر جوونی از روبرو نزدیک میشد...من قدمهامو خیلی آهسته کرده بودم و هنوز داشتم فکر میکردم...پیرمرد چند قدمی از من عقب تر بود ...که...

که از پشت سرم صدایی شنیدم: ــ پدر جان...اجازه بدید کمکتون کنم...

ـــ  ممنون پسرم...مزاحمت نمیشم ...

ـــ مزاحمتی نیست پدر جان...باعث افتخاره ...اختیار دارید...

آروم برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم دیدم همون پسر جوونی که چند لحظه پیش روبروی من بود داره با اصرار بار را از دست پیرمرد میگیره...

داشتم از خوشحالی بال در میاوردم...هم خوشحال بودم که دیگه برای سریعتر رسیدن به امتحان وجدانم در عذاب نیست و هم خوشحال بودم که هنوزم...آره هنوزم جوونمردایی پیدا میشن که با دیدن یه پیرمرد نحیف که کلی بار دستشه وجدانشون قلقلک بیاد و برای کمک کردن به پیرمرد از وقت و عمرشون مایه بذارن...

هنوز لبخند روی لبم بود که شنیدم پیرمرد مدام می گفت...پیر شی جوون...خدا عوضت بده...

منم تو دلم گفتم...تو نیکی می کنو در دجله انداز    که ایزد در بیابانت دهد باز...

                                               مرحبا جوونمردددددددددد

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٥ - nasim


عبور تلخ...

خیابون موج میزد از آدمهایی که زیر بارش تند دونه های پاک  و سفید برف هر کدوم به سویی می رفتند تا هر چه زودتر خود را به سرپناهی امن برسونند و از سوز سرما رها بشن...

خیلیها به تندی راه می رفتند و هر از گاهی تعادلشون را بر اثر سر خوردن روی برفها از دست می دادند...خیلیها آروم و با احتیاط ...خیلیها چشم به زمین دوخته بودند تا نکنه در چاله ای پر از آب و گل فرو برند....

اما او آرام و بی صدا ایستاده بود...

چند دقیقه ای بود که ایستاده بود ؛ هیچ حرکتی نمی کرد...کنار خط عابر پیاده...

برف تند می بارید...آسمان تاریک و ابری بود اما او ....تعجب کردم وقتی دیدم توی اون هوای ابری عینک دودی به چشم داره...

نمیدونم چرا برام شده بود سوژه...متانت خاصی در رفتارش بود...آروم ایستاده بود ...مغرور....بی صدا....

غرور رو میشد از محکم و مستقیم ایستادنش خوند....قد بلند بود و جوون...

چند دقیقه ای بود که منتظر تاکسی ایستاده بودم و در این مدت دیدم که او هم ایستاده....

چیزی توجهم را جلب کرد...دلم گرفت...علت عینک آفتابی در روزی برفی در برق سفیدی عصاش به خوبی دیده میشد...عصایی باریک و بلند....

تازه فهمیدم که اون منتظره تا به طریقی عرض خیابون را طی کنه ...راستش دلم خیلی سوخت....با خودم فکر کردم برم جلو و کمکش کنم تا رد بشه...اما بعد یاد غرورش افتادم...مطمئن بودم نه تنها از کارم خوشحال نمیشه بلکه احساس میکنه بهش ترحم کردم...تازه من چطوری میتونستم اونو از خیابون رد کنم؟اصلا روم نمیشد....بهش چی میگفتم...میگفتم آقا چون شما نمیبینید میخوام از خیابون ردتون کنم؟؟؟؟

تصورش هم آزار دهنده بود...

به اطرافم دقیق شدم....آدمها اونقدر در افکار خودشون غرق بودند که انگار هیچ کس دیگری را نمی دید...پسرکی دوان دوان به پسر جوان نزدیک می شد....سرخوش و مست شادی...اما انگار او هم رهگذر تنها را ندید...تا خواستم بهش بفهمونم که اون پسر چشمهاش....

دیر شده بود...پسرک محکم با پسر جوان برخورد کرد...هر دو نقش زمین شدند...با اینکه پسر جوان تقصیری نداشت اما پسرک با عصبانیت با او شروع به دعوا کرد....با همان عصبانیت گفت ....آهای...خوب اون عینکو بردار تا درست ببینی...مگه کوری....

و من نگاهم را از جمعیتی که مثل همیشه فقط برای تماشا جمع شده بودند دزدیدم...جمعیتی که تا اون لحظه کمترین توجهی به اطرافشون نداشتند و حالا هم...تنها سوژه ای پیدا کرده بودن برای هیجان...کنجکاوی یا....

از خیال تاکسی گرفتن بیرون اومدم و پیاده به راه افتادم....میخواستم فکر کنم...فکر کنم که چرا ما آدمها اینقدر نسبت به هم بی رحم و بی تفاوت شدیم...چرا دیگه همدیگه را نمیبینیم...

چرا دیگه هیچ قلبی برای دیگری نمیتپه...چرا....؟؟؟؟

سرم را که بلند کردم دیدم به مقصد رسیدم....اما هنوز جوابی برای چراهای ذهنم پیدا نکرده بودم....

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٥ - nasim


بازی اعتراف

دوستای خوب و عزیزم سلام...

این بار مطلبم با همیشه فرق می کنه.یک بازی جدید شروع شده که اسمش بازی اعترافه...هر کسی ۵ تا اعتراف راجع به خودش می نویسه و از ۵ نفر هم دعوت می کنه که در این بازی شرکت کنند...خوب ...شیما جان هم لطف کردند منو به این بازی دعوت کردند...حالا منم مجبورم ۵ تا اعتراف بکنم...

۱-خیلی اهل شعر و نویسندگی هستم و یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که نویسنده بشم...که امیدوارم یه روز این اتفاق بافته...

۲-اصولا آدم شاد و شیطون و شلوغیم و معمولا هر جا باشم سعی می کنم همه را شاد کنم.

۳-به دو تا رنگ خیلی علاقه دارم که اصولا در تضادند!آبی و قرمز که اگر دست من باشه همه چیزو یا آبی می کنم یا قرمز...

۴- احترام گذاشتن به بزرگترها برام خیلی مهمه و اگر ببینم کسی با یه فرد مسن یا بزرگتر از خودش با احترام کامل صحبت نمی کنه بدجوری قاطی می کنم...

۵-از مهمونی رفتن و مهمون اومدن هم زیاد خوشم نمیاد و ترجیح می دم کسی وارد خلوتم نشه و بیشتر تنها باشم تا بتونم بنویسم...

حالا منم ۵ نفر را به این بازی دعوت میکنم...

۱-الهام

۲-نیلوفر آبی

۳-زلزله

هان؟؟؟کم آوردم...هر کس دیگه ای هم دوست داشت حتما شرکت کنه...جالبه....

موفق و شاد باشید دوستان...

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٥ - nasim


 

دعای پیرزن....

با هول از خواب پریدم.خیلی دیرم شده بود!نگاهی به ساعت انداختم،7صبح بود و من برای رسیدن به کلاسم فقط یک ساعت فرصت داشتم.

اونقدر سریع آماده شدم که مطمئن نبودم همه چیز را برداشتم و تمام طول کوچه را تا رسیدن به سر خیابون، داشتم تو کیفم ،وسایلم را چک میکردم.

وقتی به سر خیابون رسیدم!پیرزن فقیر را دیدم که مثل همیشه روی پله ی بانک نشسته بود و با نگاههای پر از التماسش به جمعیتی که در حال رفت و امد بودند زل زده بود.

پیرزن ،من را خوب میشناخت!چون مسیرم همیشه از همون جا بود و همیشه هم سعی میکردم نگاهشو نا امید بر نگردونم!

خیلی دیرم شده بود!نگاهی به ساعتم کردم و چشمام را از پیرزن دزدیدم و با سرعت از کنارش رد شدم.

هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم!که انگار یه نفر بهم گفت!:مگه چقدر طول میکشه که از تو کیفت پولی در بیاری و این بنده خدا را نا امید نکنی!

ایستادم!و به سرعت زیپ کیفم را باز کردم و یک دویست تومنی از توی کیفم در اوردم و به طرف پیرزن برگشتم.

پول را در دستان لرزانش گذاشتم و گفتم:بفرمایید مادر جون.

پیرزن لبخند رضایتی به لب اورد و دعام کرد و من همین طور که با خوشحالی به دعاهاش گوش میدادم و میشنیدم که میگفت:مادر ان شاء الله همیشه تنت سالم باشه،انشاء الله بلا ازت دور باشه و...

به راهم ادامه دادم!هنوز چند قدمی دور نشده بودم که نفهمیدم چی شد!

وقتی به خودم امدم دیدم که پخش زمین شدم!و به خاطر کفشهای پاشنه بلندم پایم پیچ خورده!

همه ی این اتفاقها در عرض چند ثانیه افتاد!

سریع خودم را جمع و جور کردم و بلند شدم.

اما... چیزی که باعث تعجب من شده بود این بود که با اینکه خیلی محکم زمین خورده بودم نه زیاد خاکی شده بودم و نه جاییم درد میکرد!

مثل معجزه بود!انگار کسی من را اروم روی زمین گذاشته بود و اصلاً انگار نه انگار که زمین خورده بودم.

با تعجب به پیرزن نگاه کردم .

وقتی لبخند رضایت را روی لبهاش دیدم خدا را خیلی شکر کردم که به دلم انداخته بود که اون روز هم دل پیرزن را نشکنم و با دعای پیرزن از یه مشکل و درد سر گریخته بودم!

وقتی سوار تاکسی شدم،همچنان با چشمهام پیرزن را دنبال میکردم و در دلم به خاطر این اتفاق خدا را شکر میکردم...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٥ - nasim


 

دوباره عروس آسمان پا بر زمین نهاد و دامن سپیدش را بر خاکستری خاک پهن کرد...

از دل آسمان مروارید می بارید

زمین مملو از مرواریدهای غلتان...

و ساعتی دیگر...

آبی آسمانِ؛تابش نور از پشت حصار ابرها...

چشمها منتظر...نگاه ها پر شور...

درختان با شور سر تکان می دادند...

گرد سپید؛زیر تابش؛نقره ای می نمود...

ستونهای الماسگون...

موسیقی باد....

سمفونی پرندگان...

صبح زیبایی بود....

چشمها منتظر...نگاه ها پر شور...

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٥ - nasim


 

نجوا

نمی دانم با کدامین موج قامتم می شکند ؛ با کدامین طوفان سر خم خواهم نمود....

نمی دانم با کدامین فریاد ؛ سکوتم را خواهم شکست...

نمی دانم...

آن وقتها ؛ وقتی چشمان خسته و آکنده ازغمم را به صورت تابان خورشید می دوختم ؛هر چند

برق نگاه پر محبتش چشمانم را خیس می کرد...اما ...احساسم زنده می شد و آبی...

آن وقتها ؛ وقتی دل گرفته ام را به تلاطم دریا می سپردم؛هر موج خروشان پیام آور شور بود...

آن وقتها؛ وقتی گوشهایم برای شنیدن زمزمه محبت و نجوای عشق تنگ می شد...تنها به نجوای باد دل می سپردم و با گوش دل می شنیدم...

آن وقتها...

اما حالا...با رسیدن خزان ؛ فصل مرگ طبیعت؛دلم بیش از پیش گرفته و دیگر هیچ مرهمی بر آن نیست...

خورشید نای تابش ندارد....دریا شور تلاطم....و باد حوصله نجوا....

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٥ - nasim


 

خدا منتظر است!

همه ما در این دنیا تنها هستیم.

ما مرهون هیچ کس جز خدا نیستیم.

تمامی روابط انسانها؛ فقط به دلیل حضور عشق خدا میان آنها ایجاد می شود.

خدا بیش از همه کسانی که تصور می کنیم ؛ ما را دوست دارد و به ما اهمیت می دهد.

اما به یاد داشته باشید که خدا فقط یک چیز را ندارد...

و آن عشق ماست...

از آغاز خلقت؛خداوند منتظر یکایک ما بوده است تا به او رو کنیم و بگوییم :

« خدایا من راه را گم کرده ام و مرتکب خطا شده ام ؛ اما عاقبت

دریافته ام که هر آرزو و خواسته ای در حقیقت جست و جو

در پی دریای سرور توست....»

برگرفته از کتاب:گرد معبد عشق(فرازهایی عاشقانه از قلب یک یوگی)

اثر:پاراماهانزا یوگاناندا

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٥ - nasim


 

خاطره

در گوشه ای از ذهنم،از ژرفای خاطرات،از عمق احساسات ، تصویری به رنگ آسمان نقش بست ، به رنگ دریا،به رنگ موج...

مطلق و رها...به سویم می آید...نزدیک می شود...

گاه سایه روشنی از تصویر،نیلی مواجش را در هم می شکند.

آرام همچون حرکت ابرها...بی صدا همچون سکوت گل سرخ...

نزدیکتر شد...در هاله ای از ابهام ...اما نزدیک.

حال می بینمش...اکنون پس از سالها باز گشته...

کودکی ،شاد و پرخروش...کودکی از دست رفته ام...

لبخندهای کودکانه ام...همه و همه را می بینم...

جست و خیز می کنم...می پرم...شاد می خندم...آزاد و رها...

اکنون کودکی ام را باز یافته ام...اما...

اما افسوس که تنها به رنگ خاطره است...

                                                    خاطــــــــــــــــــــره

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٥ - nasim